خرید بک لینک
بسم الله می خواستم روضه بخوانم. دیدم وسط یک صحرای بی آب و علف، توی یک گودال، نشسته است روی سینه ی یک قامتِ نورانی. دیدن فقط مالِ امروز نبود. داستانِ هر روز زندگی من است. هر روز، خروسخوان صبح، کاروان از کنار کعبه راه می افتد و ظهر می رسد به حوالی کربلا. این وسط، صدای زنگِ زنگوله ی شترها، العطش طفل ها و هل من ناصرِ یک نفر، می پیچد توی گوشم. یک نفر که صدایش خیلی شفاف است. لابد صورتش هم همین قدر زیباست، به زلالی نور. داستان، هر روز تکرار می شود. و ظهر، می کشد به جنگ. گاهی وقت ها، تعداد خیمه های سبز حسین علیه السلام زیاد می شود. دشت پر می شود از یاران حسین علیه ا

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 23:28

بسم الله حالا پاییز آمده است. نسیم جای خودش را داده است به خنکای بادی که سر صبح از لا به لای یاس های خشک شده و نیلوفرهای بنفش، به پنجره سرک می کشد. برگ های خشک زرد و نارنجی میمِ توی باغچه را در حیاط، نشان می کنم. انگار یک حس خاصی دارد، صدای خرد شدن شان زیر دمپایی های پلاستیکی سفید. حالا پاییز آمده است، انارهای خانه ی همسایه رسیده اند، سرخ و شاید شیرین و ترش. خودم دیده ام، وقتی صبح با دوچرخه از کوچه های باریک رکاب می زده ام به سمت کلاس. حالا پاییز آمده است و گل های سرخِ وسطِ میدان، پرپر شده اند. یک جوری که هر گلبرگ شان افتاده است یک طرف. انگار باد، با نعل ه

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 21 مهر 1395 ساعت: 21:13

بسم الله فصل ها می گذرند، پاییز می آید. برگ ها می ریزند. و از گردوهای روی درختانِ باغ پدربزرگ، تنها خاطره ای می ماند و رنگِ قهوه ای سوخته ای که روی دست نشسته است. این روزها، خاطره ها با دور تندِ فیلم زندگی، روی پرده ی اشک، به نمایش در می آیند. و توی هر سکانس، تو با همان چارقد گل گلی و لبخندِ مهربانت تکرار می شوی. و منِ خسته، چگونه فکر کنم به وقتی که گرمای دست های چروکت دیگر روی سرم نخواهد بود؟ از آش پختن توی دیگ، وسط باغِ پدربزرگ، لا به لای درخت های گردو، بادام هایی که وقت برگشتن به مشهد، قایم می چپاندی توی کیفمان، از خنده های شیرینت بعد برگشتنِ از حج تا

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 16:51

بسم الله این روزها مانده ام بین پریدن و ماندن کدام را انتخاب کنم. آیینه ها هر چه باشد پر است از رنگ و بوی روزهایی که خیال می کردم دارم عشق می نوشم. و هر آینه، توی آیینه های مجازیِ این سرا، خاطرات تلخ و شیرین ترم هایی که گذشت را مرور می کنم. اما پریدن زیباست، شبیه رها شدنِ پروانه ی قرمزی از تور عنکبوت، یا وقتِ سر باز کردنِ تخم های کرم رنگِ مرغابی های کنارِ رود. پریدن زیباست و با همه ی زیبایی اش، "من" را می ترساند. تو چه فکر میکنی؟ بی بال پریدن سخت نیست؟

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 0:28

بسم الله هجرت ناگزیرترین رسم زندگیست. و از میانِ رفتن، تنها نوشته ها به یادگار می مانند. به قلم سوگند، همانی که در دستِ من و توست. و به کشیده شدن قلمِ فرشتگان بر کاغذِ زمان. هچرت از پرواز شروع می شود. از پریدن. و این بال های خسته ی من و تو. به پرهای سفیدت قسم، پرستو! که نسیم صبحگاه، بوی معشوق را از ورای دریا با خود تحفه آورده است. باید رفت. جای درنگ نیست. همه ی ما، مهاجریم. بلند شو، پرستو! پی نوشت: گاهی کلمات توی گلوی آدم گیر می کنند. و آدم می ماند چکار کند با این حجم ناگفته های بغض آلود. گاهی باید رفت. فراموش کرد. و اینجاست که تغییر شروع می شود. یک تغییراتی در را

برچسب: نویسنده: ماهان اسماعیلی تاريخ: جمعه 2 مهر 1395 ساعت: 0:15

صفحه بندی